
اگرچه خیلی خسته بودم اما از اظهار لطف بچه ها واز اینکه مطالب برایشان جالب بود خوشحال بودم. به
خوابگاه رفتم .دوهم اطاقی روحانی من نمازشان را خوانده بودندوداشتند برای سخنرانی ومراسمی که
قراربود به مناسبت شب اول ماه محرم درنمازخانه دانشگاه زابل برپا کنند آماده می شدند.با آمدن من
سر صحبت باز شد و با هم بیشتر آشنا شدیم خیلی زود حرفهایمان به مسایل روز رسید .از اوضاع تهران
میپرسیدندواز مسایل بعد از انتخابات.به شوخی گفتم من زن وبچه دارم واز این مباحث گذشتیم.میوه
ای خوردیم وتا خواستم استراحتی کنم یادم افتاد که به بچه ها قول داده ام برای بازدید از نمایشگاه هفته
پژوهش به غرفه هایشان سری بزنم.باز شال وکلاه کردم واز اتاق بیرون رفتم.نمایشگاه خارج از حد انتظار
من بود نه از باب کیفیت چون آنقدر شلوغ بود که نمی شد در غرفه ای ایستادو برای مطالعه ومشاهده
فعالیتها وقت گذاشت آنچه مرا متعجب میکرد ازدحام بیش از حد دانشجویان وعلاقمندیشان برای بازدید از
نمایشگاه بود.در غرفه پزشکی خرگوش تشریح میکردند ودر غرفه کشاورزی بچه های باذوق رشته
شیلات از ماهی کپور فیش برگر درست میکردند.من از بو وطعم ماهی کپور به شدت بدم میآید البته
معمولا جنوبیها ماهی خور حسابیند من هم استعداد فراوانی در خوردن ماهی های خلیج فارس به
خصوص شوریده وهامور دارم بالاخره پدرم بوشهری است و پسر باید نشانی از پدر داشته باشد.
اما چه کنم که ازماهی های رودخانه ای وبرکه ای مثل کپور اصلا خوشم نمی آید .دراین غرفه دانشجویان
عزیز وبا محبت آنقدر شرمنده ام کردند تالقمه ای از فیش برگرشان را بخورم. بسم الله گفتم وخوردم
آنقدر خوشمزه بود که دلم خواست همه محتویات بشقابشان را تمام کنم اما امان از خجالتی بودن!
به هرحال غرفه هارا بازدید کردم وبرای ادای احترام به روحانیون محترم هم اطاقی برای استماع
سخنرانیشان به نماز خانه رفتم وتوفیق زیارت عاشورا در شب اول ماه محرم هم نصیب شد.
خستگی امانم نمی داد که بیش از این در مسجد بمانم پس از آقای ناصری ودوستان دیگر خداحافظی
کردم وبه اطاق برگشتم. شام تاس کباب بودکه در ظرف یکبار مصرف به اتاق آوردند پرسیدند چند نفرید
ومن گفتم سه نفر اما تا دوستانم بیایند شام سردمیشود مامور خدمات گفت جاره ای نیست ساعت
تحویل شام الان است من هم ظرفها را گرفتم وروی فن کوئل گذاشتم تا داغ بماند اما فن باد ولرمی
داشت.
مشغول تهیه پاور پوینت فردا شدم وانواع مصاحبه را نوشتم حدود ساعت ۱۰ آقایان آمدند نان بربری هم
در عصر گرفته بودند آوردندوبا تاس کباب یخ کرده خوردیم .دیگر وقت استراحت بود وچشمانم از خستگی
باز نمیشد اجازه گرفتم وروی تخت دراز کشیدم هنوز لذت دراز کردن پاهاورسیدن کمرم به زمین را حس
نکرده بودم که درب اطاق باز شدو چند نفر از مسولان بسیج دانشجویی برای ملاقات ومذاکره با روحانیون
محترم وارد شدند. ومن هم در کنارشان نشستم وبالاجبار شاهد برنامه ریزی ایشان برای ایام محرم
بودم ظاهرا تعدادروحانیون اعزامی از تهران وقم بیش از تعداد خوابگاهها ومسجد ونمازخانه های دانشگاه
بود به همین دلیل وقت زیادی برای شیفت بندی صرف کردند.هم اطاقیهای من که میدانستند من خیلی
خسته هستم دایم پوزش میخواستند و میگفتند شما دراز بکشید اما مهمانان ناخوانده قصد پس از
مدتی قصد رفتن کردندوبه محض رفتنشان من هم خوابیدم...
علیرضا دباغ