تبليغاتX
نقد رسانه - حکایت کربلایی محمد حسین-6

یکشنبه هفتم تیر 1388

حکایت کربلایی محمد حسین-6

پس از یک ساعت پرواز به فرودگاه نجف اشرف رسیدیم.

فرودگاه تازه تاسیسی که طبق شنیده ها به همت دولت جمهوری اسلامی ایران ساخته شده بود اما

 کنترل امنیتی آن دست ماموران آمریکایی بود.

محمد حسین شلوغ وپر حرارت موجبات دغدغه مادربزرگش بود چون از وقتی تابلوی کاروان به اوسپرده

 شده بود دایم آنرا بالا وپایین میبرد وشعار مرگ برآمریکا میداد.مثل آنچه که درراهپیمایی ها دیده

 بودوهمین مادر را نگران میکردکه مبادا جلوی آمریکایی ها هم شعار دهد.

چهره مهمانداران وقت پیاده شدن ما ازهواپیما دیدنی بود .برای اولین بار بود که میدیدم آنها همگی جلوی

 در صف کشیده بودند وبه همه التماس دعا میگفتند جالب بود خلبان هم از پشت میکروفون از مسافران

 خواست از طرف کادر پروازی نایب الزیاره باشند.

عشق به اهل بیت چیزی نیست که در انحصار اشخاص خاصی باشد وراه معرفت فقط برای گروه معینی

 نیست این ما هستیم  که گاهی اوقات به ظاهر افرادنگاه میکنیم ودر باره باطنشان پرونده های منفی در

 ذهن میسازیم این را از ریملهای حل شده در اشکی که از دیده مهماندار هواپیما جاری بود فهمیدم.

محمد حسین تابلو به دست به همراه آقای کوثری جلوی کاروان ایستاده بود ومن ومادر در آخر کاروان در

سالن انتظار فرودگاه منتظر مهر زدن پاسپورتها  بودیم.آقای کوثری انتهای کاروان را به آقای اشتری سپرده

 بود واو با احساس مسولیت جدی به همکاری وخدمت به کاروانیان میپرداخت.

تقریبا یک ساعتی در صف منتظربودیم .دو واقعه عجیب توجهم راجلب کرد:

اول احترام فوق العاده ای که عراقیها به هموطنانشان میگذاشتند به حدی که به محض ورود هر مسافر

 عراقی مسولان فرودگاه آنها را به جلوی صف هدایت میکردند انگار بقیه چوب هستند وفقط کسانی که

پاسپورت عراقی دارند آدمند!

ایرادی نمیتوانستیم بگیریم فقط آرزو میکردم که ایکاش ایرانیان هم به موطنان خود به این شکل احترام

 میگذاشتند. بحث تبعیض نیست مساله احترام به ملیت مطرح است.

نکته دوم که توجهم را جلب کرد دختر وپسر جوانی بودند که در کنار مرد سیاهپوشی نشسته بودندوآرام گریه میکردند.

 در این سفر اشک متاع کمیابی نیست اما آنها عجیب گریه میکردند .من که دلواپس محمد حسیسن

 بودم برای سفارشات لازم به جلوی کاروان رفتم وبا او صحبت کردم اما او آنقدر خوشحال وبااعنمادبه

 نفس بود که ماموران عراقی هم با او دوست شده بودند ونمیدانم با چه زبانی باهم ارتباط برقرار

 میکردند .وقتی بر گشتم مادرم علت گریه آنها را جویا شده بود .

مادرشان فوت کرده بود ووصیت کرده بود او را در کربلا دفن نمایند واکنون آنها با پرداخت ۲ میلیون تومان

 جنازه مادرشان را با همی پرواز آوورده بودند تا در کنار سیدالشهدا)ع( به خاک بسپارند واین سفر در

 حقیقت تشییع جنازه مادرشان بود...

 

نوشته شده توسط علیرضا دباغ در 17:42 |  لینک ثابت   •