تبليغاتX
نقد رسانه - حکایات کربلایی محمدحسین -5

شنبه ششم تیر 1388

حکایات کربلایی محمدحسین -5

 صدای اذان درفرودگاه امام خمینی پیچید و نماز جماعت صبح در نمازخانه فرودگاه خوانده شد.

جالب است که این فرودگاه در زمان جمهوری اسلامی وبه نام بنیان گذار آن نامگذاری شده اما نماز خانه

 آبرومندانه ای ندارد ومطابق معمول پرت ترین جای ممکن را با حداقل فضای مفید به آن اختصاص داده اند

 به نحوی که خیلیها مجبور بودند منتظر بمانند که نماز بقیه تمام شود آنگاه وارد نمازخانه شوند.

حدود ساعت ۹صبح به سالن ترانزیت واردشدیم همه چیز مهیا بود.هوا خوب هواپیما روی باند منتظر بود .

سوار اتوبوس ویژه شدیم تابه سوی هواپیما برویم که ماموری بیسیم به دست داخل شد ونام مادرم را

 صدازد .

او ،من محمدحسین و رییس کاروان را پیاده کردند و گفتند نام مادر من در لیست مسافران نیست .

جالب اینجاست که وقتی قرارشد مادرم به جای مسافر انصرافی بیاید سفارت عراق بلافاصله روادید را

 به نام مادرم تغییر داده بود اما هنوز هواپیمایی ماهان درلیست خود نام مسافر قبلی را نوشته بود.

این هم از عجایب روزگاربود که قسمت سخت کار که دست بیگانگان بود انجام شده بود اما بخش آسان

 کار که دست هموطنان خودمان بود هنوز انجام نشده بود!

مادرکه باهزار امید از شراز آمده بود مثل بچه ای که دلواپس رفتن به محل مورد علاقا ش باشد با ترس و

 دلهره میگفت حالا چه کار میکنند یعنی من را نمیبرند؟وماائرادلداری میدادیم.

آخر باوساطت مدیر کاروان وهماهنگی باشرکت ماهان قرارشد درلیست نام اورا وارد کنند .

اوکه انگاربه آرزویش رسیده بود پادردش را فراموش کرد وسریع سوار اتوبوس شد وپله های هواپیما راهم

 به راحتی بالا رفت.

 وقتی روی صندلی نشست ومهماندارپشت میکروفون باخوشامد گویی گفت مقصدما نجف اشرف است

 نفسی به راحتی کشید و برای آقای کوثری دعا کرد .

محمد حسین که شیرشده بودواز این ماجراها هیجان زده بود میگفت مگر جرئت  داشتند مادر جون من را

 سوار نکنند؟

چند دقیقه بعد هواپیما باصدای صلوات مسافران از زمین برخاست . 

نوشته شده توسط علیرضا دباغ در 11:31 |  لینک ثابت   •