|
نقد رسانه مقالات ونقدهای رسانه ای وفرهنگی
|
ساعت ۳:۱۰بعداز ظهر روز یکشنبه ۲۳اسفند۸۸ تهران -بیمارستان لاله پشت درب بخش مراقبتهای ویژه ایستاده ایم... وآن سوی درب ،در اطاق سمت چپ "افسانه" خوابیده است! عقربه های ثانیه شمار به کندی حرکت می کند. پرستار میگوید ساعت ملاقات ۳ ونیم است وباید منتظرباشید. قریب دوماه است که" افسانه قیصرخواه" نویسنده سردبیر وتهیه کننده رادیو دراین بیمارستان بستری است وهرروز جمعی از بچه های رادیو به دیدنش میروند . دیروز خبر رسید که به کما رفته است. بعضی ها میگویند ممنوع الملاقات است . بعضی ها میگویندنروید چون او نمیخواهد کسی را ببیند... راست باشد یا دروغ در سایه همه ملاحظات من امروز می خواهم او راببینم. دکتر نوری مدیر مهربان رادیو ایران که پزشک است هم در راه است با خانم مقصودی از رادیوکرج وآقایان مختاری وآقای باعزت به بیمارستان لاله رسیدیم. دیروز حال او خوب نبود ودررادیو بچه ها نگرانش بودند . از آخرین باری که اورا دردانشکده دیده بودم چند ماهی میگذشت آن روز هم حالش خیلی خوب نبوداما نه آنقدر که امروز... از رادیو میگفت واز سختی کار بعد از انتخابات واز درس و علاقه اش به تدریس... تلفن همراهم زنگ میخورد.همسرم زهراست. کجایی؟بیمارستان .. چرا؟ آمده ام عیادت خانم قیصرخواه... مگر باز حالش بداست؟ بدتر از قبل... سلامش رابرسان یادت نرود فاطمه را ازمهد کودک بیاوری... تلفن قطع میشود برادر مادر وسایراعضا خانواده افسانه رسیده اند ووقت ملاقات است .نگهبان بخش کاوری به برادرش میدهد واو به ما تعارف میکند . دکتر گیویان از راه میرسد اولین نفر ازما که کاور می پوشد و به اطاق می رود اوست.حق استادی به گردن افسانه دارد وبرای عیادتش آمده است. دیروز هم شهرام گیل آبادی آمده بود. دکتر گیویان زود برمیگردد وکاور برتن دکتر نوری مینشیند. هم پزشک است هم شاعر هم نویسنده وهم همکار سابق خانم قیصرخواه در رادیوجوان.حتما اورا خوشحال میکند. نمیدانم آیا او از این عیادتها خوشحال میشود یا نه؟ کاور دیگری میرسد. وبرادرش آن را برتن من میکند. به بخش وارد میشوم دکترنوری در کنارتخت ایستاده است. وافسانه قیصرخواه برروی تخت با لوله هایی که به دهان وبینیش وصلند منرا میبیند در نگاهش خوشحالی را حس کردم با دست به دهانش اشاره کرد دکتر گفت چه میگوید گفتم نمیدانم وباز اشاره ... فهمیدم میخواهد چیزی بگویداما نمی تواند. دکترنوری مبگوید مارا میشناسی؟ لبخندی میزندوصدای سرفه در لوله ها ی درون دهانش می پیچد... چشمم به کاغذ وقلمی میافتد که روی تختش گذاشته اند قلم را به دستش میدهم.روی کاغذ چیزی مینویسد وبه دکتر نشان میدهد.کاغذ را خواندم نوشته بود: اینجا آدمها را بهتر میتوان شناخت... دکتر میخندد ومی گوید معلوم است حالش خوبه که حاضر جوابی همیشگی اش را دارد... پسر برادرش وارد میشود وروجک بامزه ای است ... میخندیم وبا دعا ازاو جدا می شویم. مادرش وبقیه فامیل منتظرند تا در فرصت کوتاهی که تا پایان ملاقات باقی است اورا ببینند. تلفن آقای مختاری زنگ می خورد وخبر خوش بهبودی نسبی او در بین رادیوییها پخش میشود. خدا کند دعای دکتر نوری مستجاب شود وقتی به مادرش میگفت: ان شالله سال تحویل درخانه پیشتان خواهدبود ومادرش چادر مشکی را به صورتش میچسباند وقطره های اشک را از چشمانش پاک میکند. امن یجیب المضطر اذا دعا ویکشف السوء مطلب مرتبط:چه زیبا افسانه شد موضوعات مرتبط: دلتنگی ها، نقدهای ارتباطی [ یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 ] [ 17:49 ] [ علیرضا دباغ ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |